ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

زیارت

1394/5/7 11:27
568 بازدید
اشتراک گذاری

اولین سفر زیارتی ارغوان خانم به مشهد تقریبا دو ماه بعد از نوروز نود و سه بود.

سفری که شما رو برای اولین بار با تجربه سوار شدن به قطار روبه رو کرد. مثل هر تجربه اولی که باهاش روبه رو میشی اولش تعجب کردی، بعدش هم ذوق کردی و هم ترسیدی. شاید به خاطر اینکه فکر میکردی قراره یه مدت کوتاه مثل ماشین توش بمونیم و زودی پیاده شیم. اما با تاریک شدن هوا یکم وحشت زده شدی.

همسفرای ما تو این سفر عمه جون و بابا جون و مادرجون بودن. و کلی تو این سفر به همه مون خوش گذشت. مخصوصا به شما  چون همه اش در حال گشت و گذار و بازی بودی. تو این سفر مامان جون رو هم دیدیم و تقریبا یه نصفه روز با هم بودیم.

یه خاطره خیلی شیرین و به یادموندنیمون که دوست دارم بنویسم تا یادمون نره اینه که: یه روز تو یکی از پاساژهای مشهد یه تخت خیلی با شکوه بود که هر کی دوست داشت میتونست با لباس های قاجاری باهاش عکس بگیره، منم کلی ذوق کردم و عمه جون و بابا محسن رو مجبور کردم تا باهاش عکس بگیریم. حالا بگذریم که بابایی اول قبول نمیکرد و آخرش انقدر جو گیر شده بود که سیبل قاجاری هم گذاشت.( اصلا هم سبیل بهش نمیومود، اصلا)

و اما شما انقدر از سببیل بابایی ترسیده بودی که حاضر نشدی بیای باهامون عکس بگیری، خیلی غصه خوردم  چون مطمئن بودم تو اون لباسای بچه  گونه قاجاری خیلی خوشمزه میشدی.

برای شما ماشین گرفته بودیم تا تو پاساژ بچرخونیمت و شما انقدر ترسیده بودی که حاضر نبودی یه لحظه هم ما رو ببینی و انقدر مادرجون رو با اون ماشین دور پاساژ چرخوندی که طفلی  دیگه توان ایستادن هم نداشت.

الان هر وقت اون عکس رو میبینم اول جای خالی شما رو تو عکس حس میکنم، بعد مامان جون که داره شما رو دور پاساژ میچرخونه و  از همه مهمتر بابا جون که روبه رومون نشسته و بهمون چشم غره میره رو اون طرف عکس تجسم میکنم.

و شما هروقت اون عکس رو میبینی کلی حرص میخوری که بابایی دیگه سبیل نزاره و البته اسم عکس هم از طرف شما سبیلو گذاشته شده.

                                                           

 

پسندها (2)

نظرات (0)